قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

466

تاريخ الفي ( فارسى )

بعد از آن ، دو روز جنگ نكردند تا روز يازدهم شد . در اين روز ذو الكلاع بيرون آمد و گفت : عمّار ياسر در ميان شماست ؟ گفتند : بلى . گفت : او را بيرون فرستيد تا با عمرو عاص حرفى زند . عمّار با طايفه‌اى از فرسان بيرون آمد . چون به يك جا جمع شدند عمرو خواست كه تشهد گويد . عمّار گفت : خاموش باش و خطبهء جاهليت ادا كن . عمرو گفت : در تو قصورى گمان مىبرم . اگر خواهى با تو بگويم . عمّار گفت : در حقّ من اين خود نتوانى گفت كه عمّار با خدا و رسول او روزى محاربه كرد ، يا دين خود در متابعت على بفروخت ، چنان كه تو در موافقت معاويه فروخته‌اى . عمرو گفت : غير آن مىگويم . عمّار گفت : من مملوكى بودم كه حقّ تعالى مرا آزادى داد ، ضعيفى بودم كه مرا قوّت ارزانى داشت . و تو اى عمرو عاص از حضرت رسول نشنيده‌اى كه در حقّ من فرموده : عمّار با حقّ است و حقّ با عمار ، خدايا ! حقّ را با عمّار دار هرجا كه باشد . عمرو گفت : من شنيده‌ام ، امّا مقاتلهء على به‌واسطهء آن اختيار كردم كه او قتلهء عثمان را پناه داده . و در تاريخ ابن اعثم كوفى مناظرهء ميان عمّار ياسر و عمرو عاص را بدين وجه نقل كرده كه : مردى بود در خدمت امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، كه او را ابو نوح گفتندى ؛ بسيار فصيح و فاضل و در ميان قوم خود مطاع [ و ] معروف . پيش امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، آمد و گفت : يا امير المؤمنين ، مىخواهم ذو الكلاع حميرى را ببينم و با او سخنى بگويم ، كه او را با من خويشاوندى است و امروز او در شام اعتبارى و حرمتى دارد ، باشد كه او را توانم از آن قوم گردانيد و به خدمت امير المؤمنين آورد . امير المؤمنين فرمود : اى ابا نوح بازآوردن ذو الكلاع و امثال او چون كار بدين مرتبه رسيد بسيار مشكل است . همانا كه سخن تو در وى اثر نكند . مع ذلك اگر خاطر تو مىرسد كه او را سخنى گويى مضايقه نيست . برو ببين و هيچ سخن دروغ و درشت مگوى . پس ابو نوح كس به نزديك ذو الكلاع فرستاد و گفت : با تو سخنى دارم . مىخواهم كه يك ساعت تو را ببينم ، رنجه شو و چند قدم پيشتر آى . ذو الكلاع اين سخن بشنيد . پيش معاويه رفت و گفت : اى ملك ابو نوح كس فرستاده و مرا خوانده است و مىگويد با تو سخنى دارم . چه مىفرمايى ؟ نزديك او روم يا نه ؟ معاويه گفت : در ديدن او چه فايده و از سخن شنيدن او چه نفع ؟ به خدايى كه يگانگى صفت ذات اوست كه در ضلالت او و هدايت تو و بطلان كار امام او و حقيقت كار امام تو مرا هيچ شك و شبهه نيست . ذو الكلاع گفت : همچنين است كه امير مىفرمايد ، و ليكن مىخواهم كه سخن او بشنوم تا خود چه گويد . معاويه گفت : مخيّرى . القصّه ، چون ابو نوح و ذو الكلاع هردو به يكديگر رسيدند ابو نوح گفت : اى ذو الكلاع ! چون اخلاص و قرابتى ميان من و تو ظاهر است مرا نسبت به تو شفقتى است كه ديگرى را